تبليغاتX
رچ

رچ

بکوشیم تارنج ها کم کنیم/دل غمگنان شاد وخرم کنیم/که گیتی نماندونماند بکس/بی آزاری ودادجوییم وبس

خداحافظ دوستان

 

با آرزوی خوشبختی برای شما دوستان

 برای همیشه

خداحافظ

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:48  توسط رچ  | 

عشق

 

... در حالی که سکوت همه جا را فرا گرفته بود ، با صدای بلند گفت :

هنگامی که عشق شما را فرا می خواند ، به دنبالش بروید ، هر چند راهش سخت ، دشوار و ناهموار باشد . و هنگامی که بال هایش شما را در آ غوش کشید ، از او اطاعت کنید ، حتی اگر شمشیری میان پرهایش پنهان باشد و شما را زخمی کند و هنگامی که عشق شما را با صدایی مهربان فرا می خواند ، او را باور کنید ، حتی اگر صدایش رویاهای شما را ازبین ببرد ، همان گونه که با د شمالی باغ را به بیابانی خشک تبدیل می کند . زیرا عشق همان طور که تاج بر سرتان می گذارد ، شما را به صلیب نیز می کشد و همان گونه که سبب رشد و تعالی شما می گردد ، با خود نابودی هم به ارمغان می آورد و همچنان که از درخت زندگی تان بالا می رود ، نازک ترین شاخه های آن را در مقابل خورشید در آغوش می گیرد ، نوازش می کند و به ریشه هایتان که در خاک فرو رفته اند ، فرود می آید و آنها را در آرامش شب به حرکت وا می دارد .

عشق ، شما را همچون پوست دانه های گندم در آغوش می گیرد و شما را پاک می گرداند تا عریانی تان  را آشکار کند . شما را الک می کند تا از خس و خاشاک و پو سته هایتان جدا سازد . شما را آرد می کند تا همچون برف پاک و سفید شوید . شما را با اشک هایش خمیر می کند تا نرم گردید و آن گاه شما را در آتش مقدس خود می پزد تا نان مقدسی شوید ، برای سفره مقدس خداوند .

همه این کارها را عشق با شما می کند ، تا اسرار دل خود را درک کنید و با این ادراک به قسمتی از قلب زندگی تبدیل شوید. اما اگر بترسید و فقط به دنبال آرامش و لذت در عشق باشید ، بهتر است که تن برهنه خود را بپوشانید و از عالم عشق به عالم دوری سفر کنید . به جهانی که در آن می خندید ، اما نه با تمام وجود و گریه می کنید اما نه با تمام اشک های وجودتان!

عشق ، چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی از شما نمی گیرد مگر چیزی که از آن خودش باشد . عشق ، کسی را تصرف نمی کند و هیچ کس نیز نمی تواند آن را در اختیار خویش گیرد ، زیرا عشق با عشق زنده است و بر پایه مهر و محبت استوار است .

آن گاه که عشق می ورزید ، نگویید : خدا در قلب من است . بلکه بگویید : من در قلب خداوند هستم . هرگز گمان نکنید که می توا نید بر راه های عشق مسلط شوید ، زیرا اگر عشق شما را سزاوار نعمت خود دید ، بر همه روش های  شما راه می یابد تا بر شما چیره گردد . عشق خواسته ای ندارد ، جز تکمیل کردن خود . اما اگر عاشق شدید ، ناگزیر دارای تمایلات خاصی می شوید که باید آنها را به مسیرهای زیر هدایت کنید :

ذوب شدن ، همچون جویباری که نغمه اش را برای شب می خواند ، آشنا شدن با دردی که در مهربانی بسیار موجود است ، مجروح شدن قلبت به خاطر عشق حقیقی و خون دادن درکمال رضایت  ، شادی و خشنودی ، بیدار شدن در سحرگاهان  ، با دلی آماده پرواز به سوی محبوب و سپاسگزاری به خاطر یک روز دیگر عشق ورزی ، آسودن در نیمروز و فرو شدن در حالت خلسه عشق ، باز گشتن به خانه در شامگاهان ، با سپاسگزاری  و آن گاه به خواب رفتن  ، در حالی که در دل برای آنان که دوستشان دارید دعا می کنید و آوای ستایشی بر لب دارید .

 

                                        جبران خلیل جبران ( کتاب پیامبر )

      

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:29  توسط رچ  | 

نامه خداحافظی

سلام

فردا روز چهارم آبان یکماه از گذاشتن اولین پست میگذره و چه زود یکماه گذشت و البته توی این مدت خیلی چیزها دست گیرم شد و تجربه خوبی بود این دنیای مجازی که برای بعضی ها خیلی هم مجازی نیست و بین آدمایی که این دنیا را جزئی از زندگیشون انتخاب کردن یه چیز مشترکی وجود داره و شاید گفتنش اینجا ضرورتی نداشته باشه . خب این پست آخر من نیست چون پست آخر را گذاشتم برای فردا که یکماه تموم بشه پس یه روز دیگه هم هستم .

قصد داشتم وبلاگ را کاملا حذف کنم ولی خب گفتم بمونه خودش میشه یه خاطره و از این کار منصرف شدم هرچند ممکنه که دیگه بهش سر نزنم.

 اگه خواسته یا ناخواسته باعث رنجش کسی شدم تو این مدت عذر خواهی میکنم و طلب حلالیت از همه دوستان .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 5:24  توسط رچ  | 

شعر فروغ

 

دوست داشتن

از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره میبارد

در سكوت سپید كاغذها

پنجه هایم جرقه میكارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیكرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

كه همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر كردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر سكر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

كس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوب من

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویا ها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه میخواهم

من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست

كی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

كاش یارای گفتنم باشد

بس كه لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج دریا ها

بس كه لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبك سایه تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

كه همین دوست داشتن زیباست

                                                             فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:46  توسط رچ  | 

به یاد یه دوست

 

شعر زیر از یه دوست قدیمی که از سال ۸۳ ازش بی خبرم و امیدوارم که یه روز چشمش به این پست بیفته . به هر حال براش آرزوی موفقیت همراه با سلامتی دارم.

تو دوباره برمی گردی دل یه عمر گوش به زنگ

پا بذار تو خط جاده با تو قصه مون قشنگ

نگو پروانه هنوزم تو دل پیله اسیر

پر پروازتو وا کن نگو دیر نگو دیر

واسه پیدا کردن تو پلک خورشیدو می بندم

گم می شم  تو شهر رویا تا به بیداری بخندم

یه دفعه خواب تو دیدن به یه عمر من میارز

توی این چله پائیز هنوزم یاد تو سبز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:34  توسط رچ  | 

حرف بزرگان

 

آلبرت انيشتن  : 

        از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش.

                                                                    

 مهاتما گاندی :                       

پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی.

                                                                                                                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:41  توسط رچ  | 

تبریک

 

روز دختر بر همه دختران ایران زمین مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:21  توسط رچ  | 

شعر و داستان معصومیت

 

بهار آمد به کوه و دشت ، کجایی یارشیرینم

بروئید لاله و نرگس ، کجایی همدم دیرینم

زهجرت دیده ام خشکید ، دلم دریایی ازخون شد

کجا رفتی تو خوب من ، بیا یکدم به بالینم

 

 

داستان معصومیت

 آمد کنارم ، ایستاد و

دستش را به سویم داراز کرد

و من خیره به آن دست ها

چقدر زیبا بود و لطیف

بوی مهربانی می داد

انگار داشت جمله ای می گفت !

و من محو چشمان او

چشمانش زیبا بود ، مثل دریا

با یه دنیا معصومیت در نگاهش

چیزی داشت می گفت !

و من انگار گوش نداشتم

تمام من چشم بود و چشم

و غرق در چهره او

معصوم و معصوم مثل فرشته

نمی دانم آدم است یا فرشته !

 داشتم با خود زمزمه می کردم ...

هنوز ایستاده بود

انگشت کوچکم را گرفت و

تکان داد

گرمای وجودش را حس کردم

یک لحظه به خود آمدم

بله درسته !

واقعاً داشت با من حرف می زد

می گفت : آقا تورا خدا شکلات !!!

و دخترک چقدر دوست داشتنی بود و

معصوم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:14  توسط رچ  | 

شعر

 

تو ای جانا روز اول مرا آواره چشمان مست خود کردی

دل هر جایی من را تو با جادوی نگاهت اسیر خود کردی

مرا چون مجنون.دیوانه وار عاشق مهر و صفای خودکردی

توکردی عاشقم.چنین با سنگدلی مراازخودچراتنها رهاکردی

 

                                        دوستان لطف کنند حتما برای این پست نظر بذارن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 5:8  توسط رچ  | 

دیروز ، امروز و فردا

دیروز ، امروز و فردا

به دوستم گفتم : (( آیا می بینی چگونه بر بازوی آن مرد تکیه داده است؟ تا دیروز بر بازوی من تکیه می کرد.)) دوستم گفت : ((فردا هم به بازوی من تکیه خواهد کرد.)) گفتم : (( نگاه کن ، چگونه در کنارش نشسته است ، تا دیروز در کنار من این چنین می نشست .)) پاسخ داد : (( فردا نیز در کنار من خواهد نشست. ))

گفتم : (( ببین ! از جام او شراب می نوشد ، در حالی که تا دیروز از جام من می نوشید . )) دوستم گفت : (( فردا نیز از جام من خواهد نوشید . ))

گفتم : (( نگاه کن ، چطور چشمانش با مهربانی رام او شده و به وی خیره مانده است ، تا دیروز به من هم این گونه می نگریست. )) دوستم گفت : (( ممکن است فردا هم به من این چنین خیره شود . ))

گفتم : (( آیا نمی شنوی که چگونه ترانه های عشق را در گوشش زمزمه می کند ، همان ترانه هایی را که تا دیروز در گوش من زمزمه می کرد ؟ ))

گفت : (( فردا نیز آنها را در گوش من زمزمه خواهد کرد . )) گفتم  : (( ببین ،  چگونه دست در گردن او انداخته است ، در حالی که تا دیروز تنها مرا در آغوش می گرفت . )) گفت : (( و فردا نیز مرا در آغوش خواهد گرفت . ))

گفتم : (( ای وای از این زن شگفت انگیز ! )) اما او پاسخ داد : (( به درستی که زن همانند زندگی است که مردم از آن بهره ها می برند و به سان مرگ است که بر همه ی مردم چیره می شود و همچون جاودانگی است که همه ی مردم را در آغوش می گیرد و می پروراند . ))

                                            

                                         از کتاب (سرگشته) جبران خلیل جبران 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 4:56  توسط رچ  | 

ارزش ها

 

مردی در مزرعه اش مشغول کند و کاو بود که مجسمه ای زیبا و مرمرین یافت .

آن را برداشت و نزد مردی که شیفته آثار باستانی و اشیای عتیقه قدیمی بود، برد و به او نشان داد.

مرد آن را با گران ترین قیمت از او خرید . سپس، هر کدام به راه خود رفتند.

همان طور که مرد فروشنده به خانه اش باز می گشت ، با خود اندیشید: (( این همه پول چقدر زیاد است و به راستی مرا شگفت زده می کند که مرد عاقلی این همه پول را صرف خریدن تکه سنگی بی زبان و بی حرکت می کند ، در حالی که از هزاران سال پیش در زیر زمین مدفون بود و کسی از وجودش آگاه نبود و خوابش را هم نمی دید. ))

در همان لحظات، خریدار مجسمه ، متفکرانه ، به آن نگاه می کرد و با خودش می گفت : (( تو چقدر زیبایی، تو چقدر زنده ای، خداوند تو را مبارک گرداند، تو رویای کدام روح آسمانی هستی؟!

به راستی ، این طراوت و زیبایی را خواب هزار ساله در آرامش زمین به تو بخشیده است! به خدا سوگند، نمی فهمم چگونه انسانی می تواند یک چنین پیشکشی نادر و بی نظیری را به پولی بی جان و فناپذیر بفروشد؟!))

 

                                            برگرفته از کتاب ( پیشتاز ) جبران خلیل جبران

                                            

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:22  توسط رچ  | 

برای یک پایان

و چه زود دیر شد
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:52  توسط رچ  | 

شعر

 

توی اون لحظه اول با نگاهت

شدم افسون شده برق نگاهت

توی قاب اشک چشمات

یه روزی غرق شدم با اون نگاهت

توی کوره راه عشق دشت چشمات

رفتم و گم شدم با خاطراتت

خوشحال می شم اگه دوستان نظرات سازنده خودشونو بذارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:27  توسط رچ  | 

فقط با توام

 

همیشه یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:43  توسط رچ  | 

بعد از چهارده روز

 

این جایم

برتلی از خاکستر

پا بر تیغ می کشم

و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تکان میدهم... 

                                                                شعر : حمید پناهی

 

سلام

بالاخره  ۱۴ روز کار ما هم تمام شد و فردا دوشنبه ساعت ۷صبح راهی خونه می شیم .و اما من اولین کاری که میکنم باید برم خونه داداشی و یه سری به یسنا کوچولو بزنم و مطمئنم بازار ماچ گرفتن از لپ نی نی کوچولو داغ که منم داغ ترش میکنم و...

دوشنبه کلی کلاس گرفتم که مطمئنم به هیچ کدوم نمیرسم یا خودمونی تر بگم حوصله کلاس رفتن رو ندارم. تا آخر همین هفته حتما باید یه سفر یه روزه برم کوه دلم میخواد شبو توی کوه بمونم یعنی باید بمونم . اره می مونم تا از سکوت و آرامش شبونه کوه منم احساس آرامش کنم و لذت ببرم واقعا به این آرامش نیاز دارم . خیلی خسته ام نه جسمی بلکه روحی باید تو سکوت کوه خودمو پیدا کنم باید بشم مثل قبل راحت و رها !!! خیلی وقته که دیگه مراقبه انجام نمیدم واقعا فکر می کنم یه چیزی رو گم کردم دلم برا مراقبه تنگ شده آخه موقعی که تو حسی یه چیزهایی رو می بینی که حتی اگه بیانش هم بکنی کسی باور نمی کنه البته برای من مهم نیست که کسی باور کنه یا نه یا بهتره بگم اصلا دوست ندارم دیگه در موردش حرف بزنم . فقط منظورم این بود که با مراقبه آروم میشم  خیلی هم آروم میشم پس حتما این کار رو هم باید انجام بدم البته اگه خدا تا اون موقع عمری باقی بذاره ...

مثلا میخواستم امشب دو خط بیشتر ننویسم خب تقصیر من چیه وقتی شروع میکنم همین جوری حرف میاد سراغم حتی اگه بخوام تا خود صبح بنویسم حرف هست . پس بیشتر از این سرتونو درد نمیارم و فقط از دوستان خواهشی دارم و اونم اینکه حرف دلمو اگه بشه اسم شعر روش گذاشت تو دو بیت گفتم که واقعا نیاز دارم که نظر بدید و راهنمایی کنید که اگه قرار بر ماندن شدو نوشتن این کار رو بهتر انجام بدم هر چند که برای دل خودم باشه پس ممنون میشم که این کارو کنید ...

آمدی بذر محبت در دلم کاشتی رفتی

رفیق نیمه راه شدی رهایم کردی رفتی

آمدی آتش زدی بر خرمن جانم

نماندی تماشا کنی سوختنم را رفتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:15  توسط رچ  | 

بعد از این همه کابوس

سلام

کلی حرف دارم برای گفتن اما نمیدونم از کجا شروع کنم و چه حرفهایی را باید بگم . خب بعد از تقریبا دو ماه استرس و نگرانی وبی خوابی و کابوسهای تموم نشدنی که باعث شده بود حتی خودم هم فراموش کنم خدا را شکر  به یه آرامش نسبی رسیدم و کم کم دارم خودمو پیدا میکنم واقعا چه ایام سختی بود ولی بالاخره تموم شد چه خوب و چه بد مهم اینکه تموم شد و من راحت شدم و شدم همون آدم شوخ قبلی ولی با این وجود تنها چیز خوبی که برام داشت یه تجربه عالی بود که فردا روز کلی بهم کمک میکنه و واقعا فهمیدم که خدا چقدر دوسم داره . توی این مدت یاسمن خانوم که شش سالش و برادر زاده منه روز شنبه گذشته چهارم مهر یه خواهر خوشگل مثل خودش گیرش میاد بنام یسنا که متاسفانه از بس مشغله فکری داشتم و تقریبا داشتم همه چیزو فراموش میکردم  بعد از یک هفته تازه دیروز خبردار  شدم و کلی خوشحال خب این خبر خوشایندی بود . خبر بعدی اینکه چون این ترم .ترم آخرم ۲۵ واحد گرفتم که نمیدونم با موقعیت شغلی که دارم چطوری بهشون برسم که یکی از راه هاش اینکه استاد ها را حتما ببینم تا بعد خدا چی بخواد و چه پیش بیاد خب اینم از درس و مشق . یه کمی هم بیام تو محیط کاری توی هفته گذشته خبر دار شدیم که تعدادی از همکاران که دو نفر از اونا تو شیفت ما هستند دارن به واحدهای دیگه منتقل میشن که کلی ما ناراحت شدیم خب واقعا سخت که بخوان بهترین دوستانتو ازت جدا کنند . بچه ها هم چون میخواستند از زحمات مهندسین جوان و برومند ایرانی آقایان اشکان رحیمی و داوود رضایی به نحوی قدر دانی کرده باشن این واقعه را بهانه قرار دادند که اگه بخوام فارسی را پاس بدارم ونگم گودبای پارتی یه جشن خداحافظی  قرار شد براشون ترتیب بدن که بانی این کار ممد آذرشب شد و ما فقط دست تو جیب مبارک کردیم و بس. و از چند روز قبل محمود زارع و ممد که البته خدایش کلی زحمت کشیدن و دستشون درد نکنه همه چیزو فراهم کردن از خرید کادو برای دو نفرشون و کلی خوردنی و تنقلات برای این جشن که نا گفته نماند که امشب بالاخره برگذار شد و اشکان و داوود غافل گیر شدن و کلی زوق کردن و این خود بهانه ای بود که هم از دوستان قدر دانی بشه و هم بشادی ساعتی را دور هم خوش بگذرونیم . البته کلی هم عکس و فیلم گرفتیم و دلم میخواست که حد اقل یکی از عکسها را میذاشتم اینجا که همه ببینند ولی چون این مراسم تو اتاق کنترل برگذار شد بدلیل مسائل امنیتی امکان این کار نیست به هر حال کلی خوش گذشت و دوستانی که دور هم جمع بودیم عبارتنداز : آقایان اشکان رحیمی ـ داوود رضایی ـ احسان سجاد فر ـ حسین سیفی ـ فرهاد بهادران ـ حسین درزی ـ مصطفی عالیپور ـ محمود زارع ـ محمد آذرشب ـ مهدی نوشادی ـ عقیل خرم دل ـ احمد حسن زاده و بالاخره خودم  اینم از جشن و دیگه اینکه روز دوشنبه ۱۴ روز کار ماهم تموم میشه و بمدت ۷ روز میریم رست ( استراحت ) وقتی برم خونه کلی کار معوقه دارم که تو این دو ماه گذشته انجام ندادم و باید بهشون برسم خب کنار اون کارها باید به درس و مشقم هم برسم . راستی داشت یادم میرفت کادو که برای دوستان گرفتیم دوتا ساعت خوشگل مارک دار بود ( فکر نکنید ارزون گرفتیما ) که مبارکشون باشه . و خبر دیگه اینکه بالاخره بعد از چند ماه مکاتبه و درخواست و خواهش و التماس و این اواخر ناز کردن بالاخره شرکت محترم آنتن مرکزی (ماهواره) خوابگاه را نصب کرد و ما از دیرروز تونستیم با اون ور آب ارتباط برقرار کنیم و البته از همه مهمتر اینکه سازمان اپک قراره به تمام پرسنلش پادش بده که حدود ۷ یا ۸ میلیون تومان است و فعلا دلمون به این خوش تا بعد که کی بدن خدا میدونه ولی میگن دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره که البته خدا کنه این جوریا باشه که میگن .  آخیششششششش تموم شد البته با کلی نگفته های دیگه...!!!!!!!!!!!!   

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 4:50  توسط رچ  | 

کلمه زندگی ساز

سلام

۱- اگه به زمان دوم ابتدایی برگردین و معلم مهربون سر زنگ جمله نویسی یه کاغذ سفید و یه مداد بهتون میداد و می گفت فقط یک کلمه بنویسید و هرکی قشنگ ترین کلمه را نوشت یه مهر صد آفرین تو برگش میزنم شما چی می نوشتید؟

۲- خب حالا یه چند سالی بزرگ تر هستید و کلاس سوم راهنمایی سر زنگ انشاء و باز هم همون یه برگ سفید و یه خودکار و موضوع انشاء فقط همون یک کلمه و کلمه هر دانش آموزی جالب تر بود انشاء ثلث سوم بیست میگرفتید خب حالا چه می نوشتید؟

۳- تجسم کنید وضعیت حالا را یه جون شاخ و شمشاد که ترم آخر دانشگاهید و برای ارائه پایان نامه باز هم همون یه ورق سفیدو یه قلم و حق نوشتن فقط یه کلمه تا درس زندگیتو پاس کنی و این ترم آخری فقط وفقط مشروط نشی و مدرک معادل بهت ندن خب الان چی می نویسی که زندگیتو باهاش بسازی؟

( خواهش میکنم بدون نظر گذاشتن خارج نشید )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:37  توسط رچ  | 

ترا خبر زدل بی قرار باید و نیست

ترا خبر زدل بی قرار باید و نیست
غم تو هست، ولی غمگسار باید ونیست
اسیر گریه بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید ونیست
چو شام غم، دلم اندوهگین نباید وهست
چو صبحدم، نفسم بی غبار باید و نیست
مرا زباده نوشین، نمی گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید ونیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
ترا چو پاره دل ، در گنار باید ونیست
به سرد مهری باد خزان نباید وهست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید ونیست
کجا به صحبت پاکان رسی؟ که دیده تو
بسان شبنم گل، اشکبار باید و نیست
رهی ، به شام جدایی چه طاقتی است مرا؟
که روز وصل دلم را قرار باید ونیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:39  توسط رچ  | 

فال

سلام

حالی دارم امشب که خدا داند و من . چیزی برای گفتن و نوشتن ندارم فقط خواستم این حس هر چند نا خوشایند برای همیشه ثبت بمونه و به مناسبت این حس و حالم نیتی کردم و فالی گرفتم و خواجه شیراز چنین گفت:

 

   الایاایهاالساقی ادرکاسا"وناولها
که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکلها
به بوی نافه ای کاخرصبازان طره بگشاید
زتاب جعدمشکینش چه خون افتاددردلها
مرادرمنزل جانان چه امن وعیش چون هردم
جرس فریادمی داردکه بربندیدمحملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبرنبودزراه ورسم منزلها
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل
کجادانند حال ماسبکباران ساحلها
همه کارم زخودکامی به بدنامی کشیدآخر
نهان کی ماندآن رازی کزوسازندمحفلها
حضوری گرهمی خواهی ازاوغایب مشوحافظ
متی ماتلق من تهوی دع الدنیاواهملها

کارهایی که ساده می نمود یکباره دشوار گشت.تلاش و زحمت شما کمتر نتیجه بخشید.اشتباهات شما هم مزید بر آن شده حالا فقط با صبر و بردباری و دقت می توانی کارهایت را سامان بخشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:22  توسط رچ  | 

سراب

سلام

(این پست هیچ مخاطب خاصی نداره فقط به ذهنم رسید نوشتم و دیگر هیچچچچ)

همیشه اونی که از دور می بینی و ازش خوشت میاد و خودتو به آب و آتیش میزنی تا بهش برسی اونی نیست که از نزدیک می بینی درست مثل سراب که از دور قشنگه و فریبنده و البته فراموش نشه که با این وجود باز هم سراب قشنگی های خاص خودشو داره . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:44  توسط رچ  | 

حس

 سلام

نمیدونم این چه حسی که امشب اومده سراغم حس عجیبیه حس میکنم دارم از درون خرد میشم حس میکنم صدای خرد شدنمو دارم با تمام وجود میشنوم... نمیدونم چرا ؟ نه بهتره حداقل با خودم صادق باشم واقعا میدونم چرا ولی چه کنم که همه حرفا رو نمیشه زد .شاید هم یه روزی گفتم و رفتم شاید هم نگم اره بهتره که نگم و بمونم . بمونم تا بی حرمتی رو با بی حرمتی پاسخ نداده باشم . بمونم تا ثابت کنم ارزش ها خیلی برام ارزشمندن . بمونم تا ثابت کنم  قولی که میدم یا حرفی که میزنم  باید بهش معتقد باشم و بهشون  عمل کنم . باید بمونم تا ثابت کنم که واقعا میشه حرف آدما با عملشون یکی باشه . من می مونم تا ثابت کنم صبرم زیاده . من می مونم تا خیلی چیزهای دیگه را ثابت کنممممممممممممممممم...!!!!!!!!!!!

 

آواز عشق

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود.صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بها نه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد. کس به داغ دل باغ. دل نداد

ای وای. های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم.خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت

"آیا" زیاد رفت و "چرا" در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

 

                                        شعر از شاعر معاصر ( قیصر امین پور )

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:23  توسط رچ  | 

خدایا کمکم کن

سلام

چند وقی هست که خواب راحتی ندارم سرم در حد انفجار درد میکنه از بی خوابی حس می کنم چشام دارن از جاشون در میان . خدایا چرا کسی حال منو  نمی فهمه  خدایا چرا با هرکه رو راستم فکر میکنن دیوانه ام خدایا یه عالمه حرف برای گفتن دارم اما به کی بگم... خدایا من به توکل تو قدمی بر داشتم که تا آخرش باید برم نمی خوام که راه برگشتی داشته باشم میخوام ادامه بدم باید کمکم کنی خدایا نذار  که کم بیارم... خودم هم دیگه نمیدونم دارم چی میگم و چه کار میکنم تا کی باید  این جو  سرد ادامه پیدا کنه  تا کی باید تحمل کنم  میدونم که باید صبر داشته باشم ولی آخه تا کی خدایا  خودت این وضع و سرو سامون بده  خدایا کمکم کن مرا دریاب...

 زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:45  توسط رچ  | 

خیر مقدم

سلام

واقعا آخیشششششش راحت شدم نزدیک دو ماه هست که نمی دونستم چه قالبی را برای وبلاگم انتخاب کنم ولی بالاخره امروز هم فرصت شد وهم قسمت که این کار انجام بشه بالاخره من هم  صاحب وبلاگ شدم و از این موضوع خیلی خوشحالم که به یه دنیای دیگه پا میذارم وبا دوستان جدیدی آشنا میشم (البته فقط از نوع خوبش ) و از دوستی که بهم انگیزه این کار را داد بی نهایت ممنونم و گلایه مند از اینکه طبق قولی که بهم داده بود در این زمینه هیچ کمکی بهم نکرد (شاید صبر من کم بود)  ولی با این وجود ازش تشکر میکنم.نمیدونم کسی پیدا میشه که وبلاگ منو بخونه که حالا یه تبریک هم بهم بگه یا نه اما امید وارم پیدا بشه و منم یه کم انگیزه پیدا کنم برای نوشتن خوب قبل از همه جهت حفظ روحیه خودم به خودم خیر مقدم میگم و به جمع شما خوش اومدم ... ! 

(دست کیارش خان هم درد نکنه)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:28  توسط رچ  |